|
بهشت من صندوقخانه بود، گنجههای شلوغ بود، جعبهی نامهها و کیف خرتو پرتها و صندوق سبز آهنی مادربزرگ بود. و آن آلبوم سنگین ِ پر از عکسهای سیاه و سفید. آدمهای جدی، اخمو، با ژستهای غریب، نشسته و ایستاده، آمادهی جاودانگی. شادی ِ من ساعتهای تنهایی بود، بالا رفتن از لبه ی کمدها و سرک کشیدن در تاریکیها و پیدا کردن خاطرهها بود. آن وقتها که کوچک بودم و از جهان خاطرهها نمیترسیدم. اشباح را نمی دیدم. در تاریکی ِ اولین شبهای بعد از خاکسپاری صدای کسی را نشنیده بودم. مونا... مونا... مادرم روزهای بدی دارد که روزهای بد همهی ماست. می رود، می آید، بهانه میگیرد، «گیر میدهد»، کلافه است و دارد یکی از آدمهای عکس هایش را گم می کند. به نسرین میگوید یادته بچه بودی آبجی گفت ببرم موهاتو کوتاه کنم بردم از ته زدمشون؟ یادته روسری تو شونه میکردی مثلاً موهاته؟ یادته به همه میگفتی «تو هم کچلی! تو هم کچلی!»؟ حالا دوباره باید ببرم موهاتو کوتاه کنم. مثلاً میخندیم. و در خنده به چشمهای هم نگاه نمیکنیم. و در خنده میخواهیم که آن صدا را نشنیده باشیم. مثلاً میخندیم و نمیدانم چه کار کنم من که از خندهی تو سیری ندارم.
رفته بودم کنار دریا. آب، چاله هایی را که کنده بودم پـُــر می کرد.
دیوانگی هایم کش آمد، ورم کرد، بزرگ شد. آنقدر بزرک که در شلوغی تهران جا نمی گرفت. دیوانگی هایم را به خانه آوردم. دیر آمدم. سرطان قبل از من رسیده بود.
توی حموم خوابگاه صدای هق هق پیچیده. یکهو یاد همه ی اون شبا و روزای شبی می افتم که خیال می کردم اینجا دیگه صدای گریه م به گوش کسی نمی رسه. نفسم گرفته از چیزی که توی گلوم هست و نیست. اشکای داغم، قاطی ِ آبای داغ، قاطی ِ هقّ و هقّ ِ گریه ی «اون»، میرن و به فاضلابای دنیا اضافه می شن.
۱ نشستن در آفتاب... آفتاب مست کننده ی پاییز. نشستن و فکر کردن به تو. به خانه. به آبی. به برچسب های بنفشی که بچسبانم روی در و دیوار و یادت بیندازم که نون نداریم، این هزار بار! نشستن در آفتاب... گرما را حس کردن. دست کشیدن به پوست داغ پاها. زنده بودن. فکر نکردن به زمان. فکر نکردن به زمین. خیال بافتن. جایی دیگر بودن. از خنده ی کوچکی خندیدن. نشستن در آفتاب... تمام روز. بعد بلند شدن. تکاندن لباس ها. و برگشتن به غمی که بی قرار ِ من است. ۲ دلم می خواهد به یکی مژدگانی بدهم. خبر خوب می خواهم. ۳ نسرین را دوست دارم. سالار را دوست دارم. پاییز را دوست دارم.
چطور به سر می رسه اون شبی که می دونی برای صبح شدنش باید قلبی بایسته؟
چرا بوی مرگ از این خانه نمی رود؟ فردا 5 صبح بهنود اعدام می شود. پسری که بارها به دار کشیده شده. هی تا پای آن چوبه رفته و برگشته و هی مرده. چرا کسی دلش برای این بچه ها نمی سوزد؟ این کینه ها کی از جان آدم بزرگ ها پاک می شود؟ بعد از این همه سال، این پسر همین امشب هم آزاد شود زندگی اش تباه شده. حالا باید حتماً تشنج ش روی طناب و چشم های بیرون زده اش را هم ببینند که آرام بگیرند؟ مگر سینا نبود که آنجور جان کندند برای بیرون کشیدنش؟ مگر سینا نبود که از زندان به تیمارستان رفت؟ مگر سینا نبود که چند ماه بعد از آزادی سکته کرد و هیچ کس هم به هیچ جایش نبود؟ چرا بوی مرگ از این خانه نمی رود؟ و مردم محله ی کشتارگاه
اخ آلبوم جدید محسن نامجو با همصدایی گلشیفته فراهانی . از نون شب واجب تر می باشد .
جوان ترکیه ای می گوید که ا.ن را مثل یک پدر دوست دارد. زن سودانی تعریف می کند که با بچه هایش رفته بوده میدان هفت تیر خرید... یکی از روزهایی که سبزها آنجا تجمع کرده بودند. می گفت پسرم عکس ا.ن رو از جیبش در آورد هی می بوسید بهش گفتم قایمش کن این وحشی ها می کـُـشنت... مرد مراکشی هم می خواهد سلامش را به کسی که یک روز جهان را نجات خواهد داد برسانم... خشمم را که میبیند می گوید ا.ن قاتل نیست... شما قاتلید... تو هم یکی از اونهایی هستی که می خوان ایرانو به اسراییل بـِدَن... می گویم تو هم یکی از اونهایی هستی که حق ندارند راجع به مردم کشور من قضاوت کنند... چه می گویم؟ چه می توانم بگویم؟ با این انگلیسی دست و پا شکسته کدام پاره ی این درد را ترجمه کنم؟ منی که با پدر فارسی زبانم هم ماه هاست حرفی جز «سلام» نداشته ام. یاد آواز دلفین های مسیح می افتم. می دانم خشم من از این انسان های رنج کشیده شرم آور است... می دانم که این نفرین فقر و جهل است... می دانم که این همه درد است و درد، پسر کوچک سیاه پوستی است که عکس کسانی را که شکمش را سیر می کنند شب های قبل از خواب می بوسد... می دانم . می دانم. اما جانم در آتش است. |
About
مانيا کلمه ای يوناني است و آن نوعي ديوانگي باشد و خداوند ٍ آن ديوانه اي باشد که خوي ددان گيرد، هرچه يابد بشکند و بدرد و هميشه قصد ِ آن مي کند که در مردم افتد چنانکه خوي ددان باشد و نظر او به نظر مردمان نماند
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
آبانم |