تبليغاتX
مانیا گرافی






















Blog | Profile | Archive | Email | Name Of Posts


مانیا گرافی

 

کسی اسم کوچکش را روی دیوار غسالخانه کنده است.

می خواهم به او بگویم: من هم می ترسم...

 

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت17:44توسط مونا زنده دل | |

 

سالی شد که سالها حرفش را بزنیم و بگوییم:

زمستان ِ آن سال بود... آن سال ِ سیاه.

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت22:30توسط مونا زنده دل | |

هفته­ی پیش ایمیل­های ناخوشایندی بین من و کسی که اسم ش «دوست قدیمی» بود رد و بدل شد. شبش با چند دوست قدیمی دیگر به خوابم آمد. به من گفت دختری را دوست دارد. به او گفتم با آن دختر حرف خواهم زد و راضی­اش خواهم کرد. دلم می­خواست خوشحال باشد.

در خواب­هایم از آدم ها نمی­ترسم. با آن­ها حرف می­زنم. به آن­ها می­گویم که خیانت کرده­اند. به من می­گویند که اشتباه می­کنم. با همین یک جمله قانع می­شوم. گرچه قبل از شنیدن این جمله هم آرام هستم. انگار که فقط دارم گزارش واقعه­ای را که ربطی به من نداشته می­دهم. بعد حرف­های دیگری می­زنیم. به هم می­گوییم خب تعریف کن چه خبر. با هم حرف می­زنیم اما ناگهان دلم شور می­زند و فکر می­کنم نباید در یک خواب در کنار آن­ها باشم. چشم­هایم باز می­شود. از نفرت و خشم می­لرزم.       روزم به گند کشیده شده.

 

می­دانم که اشتباه نکرده­ام. اما عجیب است که جایی در درون من هنوز اینقدر دیوانه­وار میل به بخشیدن وجود دارد. جایی بیگانه. جایی که فقط در خواب­های عمیق­م در آن هستم. جایی که نمی­توانم در آن خانه­ای اجاره کنم با اتاق­های آفتابگیر، و ماهی و گربه و پرنده داشته باشم.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت3:41توسط مونا زنده دل | |

 

Everybody knows that the boat is leaking 
Everybody knows that the captain lied

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت0:29توسط مونا زنده دل | |

قبل از آنکه راهپیمایی بیست و پنج خرداد به خشونت کشیده شود، پسر جوانی که از کنارمان می گذشت با خوشحالی گفت «خیلی خوب شد که امروز این همه شلوغ شده. اعتراض­های روزهای قبل ُ از آقا قایم کرده­بودن، ولی امروز دیگه می­فهمه مردم چی می­خوان».

خنده­ی دردآلوده ی دور و بری­هایش را که دید با جدیت گفت «آقا گناهی نداره، بقیه به خاطر منافع خودشون اونو بی­خبر گذاشتن. از این به بعد دیگه نمی­تونن». و رفت و وسط جمعیت گم شد.

نمی دانم اصلاً  آن روز به خانه­اش برگشت یا نه، ولی کاش می­شد امروز ببینمش و بپرسم آقای بی­گناهش چقدر دیگر خون می­خواهد که بشنود؟

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت10:53توسط مونا زنده دل | |

 

 

تمدن باشکوه بشر را همین جمله به گا خواهد داد.

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت0:57توسط مونا زنده دل | |

در را بسته ام و صدای موسیقی را تا آخر بلند کرده ام، اما هنوز چیزهایی را می شنوم که «او» می خواهد. باید شبکه ی خبر باشد. یک سرود پر شور و وسط ش دری وری گفتن های لمپمنی که فریادزنان و احتمالاً با دهن کف کرده و آب پاش به سران فتنه اخطار می دهد. صدای تلوزیون آنقدر بلند می شود که بدون نیاز به زحمت «او»، از در و دیوار بشنوم « مرگ بر تو».

بعد از چند بگومگوی شدید، چند ماهی است که من و پدرم توافق نانوشته ای داریم؛

- سلام

: سلام

حرف دیگری نیست، جز اینکه گاهی قاشقی، نمکدانی، چیزی بخواهیم، یا مثلاً از هم بپرسیم رضا نون خرید؟

موقع پخش خبر نوزده، بیست، بیست و سی، بیست و یک، بیست و دو و بیست و دو و سی هم که اکثرشان را با صدای بلند تماشا می کند من می مانم توی اتاقم و به صداهای بلند دیگری گوش می دهم. یک وقت هایی مثل این روزها هم که هی صدای مرگ بر این و مرگ بر آن یک بند شنیده می شود کلاً می مانم همین جا و به این فکر می کنم که کی این دره وسط خانه ی ما دهن باز کرد.

بازی ِ این روزها ولی خیلی درد دارد؛ تماشای تحمیق و تحقیر یک ملت. تماشای مردمی که زیر برف و باران به خیابان ها می ریزند و به خاطر عکسی که هیچ کس نفهمید کدام دست پاره اش کرد، مرگ همه را می خواهند. تماشای مردمی که از دانستن می ترسند، مردمی که شک به آقایی ِ آقا را مساوی کفر می دانند. مردمی که بارآمده اند برای همین روزها.

و باز حس کردن بوی آن خون عزیزی که روی در و دیوار خیابان ها و خوابگاهها و اتاق های بازجویی مانده و خون خواهی ندارد.

و پدری که وقتی از مراسم ابراز انزجار به خانه بر می گردد به من نگاه نمی کند.

بازی ِ این روزها خیلی خیلی درد دارد.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت22:28توسط مونا زنده دل | |

جمعه مثل مزه ی مزخرف یک غذای شب مانده به دهنم چسبیده. بداخلاقم و تا این روز لعنتی را تمام کنم همه را کلافه کرده ام...

عصر خوابم برد. آمدی نشستی لب تخت. صدایم کردی. بیدار شدم پریدم بغلت که خوب بودی و قشنگ بودی و روز عروسی ات هم به آن قشنگی نبودی. توی بغلت گریه کردم گفتم خدا رو شکر دیگه خوب شدی. خندیدی. بیدار شدم. غروب جمعه بود.

....

هفته ی پیش نصفه شبی رفتیم قبرستانی بیرون شهر. درخت بود  برف بود صدای آب بود و هیچ چیز دیگری در دنیا نبود. خم شده بودیم روی قبرها و توی نور موبایل هایمان نقاشی ها و نوشته های روی سنگ ها را تماشا می کردیم. برای «آن ها» مهم نبود. مرگ آرام و صبورشان کرده بود. برای خودم یکی از آن سنگ ها خواستم که نقش شانه و خورشید داشتند. بدون اسم. بدون هیچ چیز اضافی دیگری. بعد همان نزدیکی ها رفتیم یک بستنی فروشی و یک دل سیر فالوده خوردم. و سر ِ شکلات داغ مزخرفی که به بقیه انداخته بودند بگو مگو شد.

در دنیای زنده ها بودیم.

 ...

«... چقدر خوب می شد اگر آدم می توانست گذشته اش را به شکل دیگری رغم بزند، اینجا و آنجا بعضی چیزها را تغییر بدهد، برای مثال دست از بعضی حماقت هایش بردارد. اما اگر این کار امکان پذیر بود، گذشته همیشه در حال دگرگونی بود و هرگز آرام و قرار نمی گرفت و هرگز به روزهایی از جنس مرمر مبدل نمی شد.

هنوز صدایش را به یاد دارم که صبح، وقتی از خواب بیدار شدم گفته بود: «چه روز قشنگیه امروز در تورنتو».

روز زیبایی بود آن روز.

او رفیق خوبی بود».

یک زن بدبخت/ریچارد براتیگان

....

از این پاییز یک خنده خواستم که از ته دلم باشد.

بدهکار ِ من ماند.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت21:54توسط مونا زنده دل | |

نمی خواهم کسی بچه­ی مرا مجبور کند زیر شعرهای کتاب فارسی­اش بنویسد: منظورِ شاعر از شب و پاییز، فضای سیاه و خفقان ایام ستمشاهی، و منظور از صبح و بهار و آفتاب، دوران رهاییِ پس از انقلاب است.

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت19:36توسط مونا زنده دل | |

گل گلدون من

ماه ایوون من

از تو تنها شدم

چو ماهی از آب

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت3:18توسط مونا زنده دل | |