تبليغاتX
مانیا گرافی






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


مانیا گرافی

بهشت من صندوقخانه بود، گنجه­های شلوغ بود، جعبه­ی نامه­ها و کیف خرت­و پرت­ها و صندوق سبز آهنی مادربزرگ بود. و آن آلبوم سنگین ِ پر از عکس­های سیاه و سفید. آدم­های جدی، اخمو، با ژست­های غریب، نشسته و ایستاده، آماده­ی جاودانگی.

شادی ِ من ساعت­های تنهایی بود، بالا رفتن از لبه ی کمد­ها و سرک کشیدن در تاریکی­ها و پیدا کردن خاطره­ها بود. آن وقت­ها که کوچک بودم و از جهان خاطره­ها نمی­ترسیدم. اشباح را نمی دیدم. در تاریکی ِ اولین شب­های بعد از خاکسپاری صدای کسی را نشنیده بودم.

مونا... مونا...

 

مادرم روزهای بدی دارد که روزهای بد همه­ی ماست. می رود، می آید، بهانه می­گیرد، «گیر می­دهد»، کلافه است و دارد یکی از آدم­های عکس هایش را گم می کند.

به نسرین می­گوید یادته بچه بودی آبجی گفت ببرم موهاتو کوتاه کنم بردم از ته زدمشون؟ یادته روسری تو شونه می­کردی مثلاً موهاته؟ یادته به همه می­گفتی «تو هم کچلی! تو هم کچلی!»؟ حالا دوباره باید ببرم موهاتو کوتاه کنم.

 

مثلاً می­خندیم. و در خنده به چشم­های هم نگاه نمی­کنیم. و در خنده می­خواهیم که آن صدا را نشنیده باشیم.

مثلاً می­خندیم و نمی­دانم چه کار کنم من

که از خنده­ی تو سیری ندارم.

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت16:38توسط مونا زنده دل | |

رفته بودم کنار دریا.

آب، چاله هایی را که کنده بودم پـُــر می کرد.

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت22:40توسط مونا زنده دل | |

دیوانگی هایم کش آمد، ورم کرد، بزرگ شد. آنقدر بزرک که در شلوغی تهران جا نمی گرفت.

دیوانگی هایم را به خانه آوردم.

دیر آمدم.

سرطان قبل از من رسیده بود.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت23:19توسط مونا زنده دل | |

توی حموم خوابگاه صدای هق هق پیچیده.

یکهو یاد همه ی اون شبا و روزای شبی می افتم که خیال می کردم اینجا دیگه صدای گریه م به گوش کسی نمی رسه.

نفسم گرفته از چیزی که توی گلوم هست و نیست.

اشکای داغم، قاطی ِ آبای داغ، قاطی ِ هقّ و هقّ ِ  گریه ی «اون»، میرن و به فاضلابای دنیا اضافه می شن.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت23:15توسط مونا زنده دل | |

۱

نشستن در آفتاب... آفتاب مست کننده ی پاییز. نشستن و فکر کردن به تو. به خانه. به آبی. به برچسب های بنفشی که بچسبانم روی در و دیوار و یادت بیندازم که نون نداریم، این هزار بار!

نشستن در آفتاب... گرما را حس کردن. دست کشیدن به پوست داغ پاها. زنده بودن. فکر نکردن به زمان. فکر نکردن به زمین. خیال بافتن. جایی دیگر بودن. از خنده ی کوچکی خندیدن.

نشستن در آفتاب... تمام روز.

بعد بلند شدن. تکاندن لباس ها. و برگشتن به غمی که بی قرار ِ من است.

 

۲

دلم می خواهد به یکی مژدگانی بدهم. خبر خوب می خواهم.

 

۳

نسرین را دوست دارم. سالار را دوست دارم. پاییز را دوست دارم.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت9:27توسط مونا زنده دل | |

 

چطور به سر می رسه اون شبی که می دونی برای صبح شدنش باید قلبی بایسته؟

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت11:59توسط مونا زنده دل | |

 

چرا بوی مرگ از این خانه نمی رود؟

 فردا 5 صبح بهنود اعدام می شود. پسری که بارها به دار کشیده شده. هی تا پای آن چوبه رفته و برگشته و هی مرده.  چرا کسی دلش برای این بچه ها نمی سوزد؟ این کینه ها کی از جان آدم بزرگ ها پاک می شود؟ بعد از این همه سال، این پسر همین امشب هم آزاد شود زندگی اش تباه شده. حالا باید حتماً تشنج ش روی طناب و چشم های بیرون زده اش را هم ببینند که آرام بگیرند؟

مگر سینا نبود که آنجور جان کندند برای بیرون کشیدنش؟ مگر سینا نبود که از زندان به تیمارستان رفت؟ مگر سینا نبود که چند ماه بعد از آزادی سکته کرد و هیچ کس هم به هیچ جایش نبود؟

چرا بوی مرگ از این خانه نمی رود؟

و مردم محله ی کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت11:37توسط مونا زنده دل | |

 اخ

 

آلبوم جدید محسن نامجو

با همصدایی گلشیفته فراهانی

.

از نون شب واجب تر می باشد

.

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت17:58توسط مونا زنده دل | |

 

جوان ترکیه ای می گوید که ا.ن را مثل یک پدر دوست دارد.

زن سودانی تعریف می کند که با بچه هایش رفته بوده میدان هفت تیر خرید... یکی از روزهایی که سبزها آنجا تجمع کرده بودند. می گفت پسرم عکس ا.ن رو از جیبش در آورد هی می بوسید بهش گفتم قایمش کن این وحشی ها می کـُـشنت...

مرد مراکشی هم می خواهد سلامش را به کسی که یک روز جهان را نجات خواهد داد برسانم... خشمم را که میبیند می گوید ا.ن قاتل نیست... شما قاتلید... تو هم یکی از اونهایی هستی که می خوان ایرانو به اسراییل بـِدَن...

می گویم تو هم یکی از اونهایی هستی که حق ندارند راجع به مردم کشور من قضاوت کنند...

چه می گویم؟ چه می توانم بگویم؟ با این انگلیسی دست و پا شکسته کدام پاره ی این درد را ترجمه کنم؟ منی که با پدر فارسی زبانم هم ماه هاست حرفی جز «سلام» نداشته ام.

یاد آواز دلفین های مسیح می افتم. می دانم خشم من از این انسان های رنج کشیده شرم آور است... می دانم که این نفرین فقر و جهل است... می دانم که این همه درد است و درد، پسر کوچک سیاه پوستی است که عکس کسانی را که شکمش را سیر می کنند شب های قبل از خواب می بوسد... می دانم . می دانم.

اما جانم در آتش است.

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت17:19توسط مونا زنده دل | |

 

یه چیزی به دلم میگه که این پاییز و این زمستون، فصل شنیدن ِ خبرای خوبه.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت13:0توسط مونا زنده دل | |