مانیا گرافی
فصلِ برف در راه است، به زودی فصل برف می رسد. آن وقت مثل همه ی برف های دیگر با هم خواهیم بود. کنار آتش مشروب می نوشیم. حقیقت، اتاق ِ دربستهای است که گه گاه قفل اش را باز می کنیم و بعد دوباره چفت اش را می اندازیم. فردا تو هم مرا خواهی رنجاند و من از تو گله خواهم کرد که مرا رنجاندی و به همین ترتیب دوباره و دوباره. مرده شورش را ببرد. بیا دوست ِ سبز آبی ِ من، بیا با من شام بخور. ربه کا/دونالد بارتلمی اعتراف می کنم که تا همین چند سال پیش آدم فیلم بینی نبودم.
توی خانه ای بزرگ شدم که هر فیلمی که از مجرایی غیر از شبکه ی یک و دو پخش می شد
مشکوک بود. بچه بودم و تنها عضو فامیل که «ویدئو» داشت پسرخاله ای بود که هر شب
توی اتاق تاریکش تخمه می شکست و فیلمهای رزمی و کشتی کج می دید و من البته جز چند
تا نگاه دزدکی چیزی عایدم نمی شد چون علاوه بر خلاف بودن تماشای این فیلمها، قانون
نانوشته ای هم پیدا شده بود که حرف زدن من با پسرهای فامیل را ممنوع می کرد. بعدتر هم که اوضاع فرهنگی مملکت تغییر کرد اوضاع خانه ی ما
عوض نشد، تا وقتی که پای کامپیوتر به زندگی مان باز شد و این زمانی بود که اینور
وآنور از مضرات این بلای خانمان سوز می گفتند! همان وقتها هم من راهی خوابگاه شدم
و از این سوزش در امان ماندم. زمان دانشجویی ما هم البته خبری از لپ تاپ و این
حرفها نبود و فیلمی هم اگر به دستم می رسید جایی برای دیدنش نداشتم جز گاهگداری که
برای تعطیلات به خانه می رفتم و البته خانه هم می بایست به قدر کافی خالی می بود و
با برادرم- مالک بلامنازع کامپیوتر- هم در صلح می بودم و خلاصه که عطایش را
به لقایش می بخشیدم. و همین وقتها بود که مهسا از خوابگاه رفت و با سارا همخانه
شد و سارا دختر خوشگلی بود که یک عالم کاکتوس و گل خشک شده و شمع و عود داشت و دو
تا کشوی بزرگ پر از فیلم! و توی همین خانه بود که چی کسی
از ویرجینیا وولف میترسد؟[1]
را دیدم. با هیچ جمله ای نمی توانم اثری که این فیلم روی من گذاشت را توضیح بدهم.
عاشقش شدم. عاشق هر دیالوگ و هر پلان. بعدش تنها چیزی که از دنیا می خواستم آن
خانه بود و آن دو تا کشو. تنها چیزی که می خواستم این بود که به بهانه ای بروم
سراغ مهسا و سارا شمال باشد و مهسا از اصول اخلاقی اش بگذرد و بگذارد دانه دانه ی
آن فیلم ها را تماشا کنم. آن اسمهای ناآشنا را روی سی دی ها میخواندم و فکر می
کردم همه ی عمرم بی ارزش بوده. همان وقتها یکی از کسانی که کتابم را برایش فرستاده
بودم چیزی حدود پنجاه فیلم مطرح سینمای جهان را برایم پست کرد. هنوز هم فکر میکنم
یکی از بهترین هدیه هایی که در زندگی ام گرفته ام آن پاکت چاق و بزرگ بوده است.
حتی امروز که آنقدر فیلم توی این خانه هست که روزی یکی دو تا را می بینم و باز هم
تماشای همگی شان برایم غیرممکن است. این
پست را نوشتم چون داشتم توی کارتن فیلمهای قدیمی دنبال فریدا می گشتم، و سی دی های
چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد را پیدا کردم و یکی از دی وی دی هایی که آن دوست
نادیده برایم فرستاده و رویش نوشته: می نویسم یادگاری تا بماند یادگاری :D چون توی آن غروب بارانی پاییزی، دیدن این یادگاری ها حالم را خوش
کرد. حالم را خیلی خوش کرد. پ.ن: یک خبر خوب دارم برای آدمهای «عشق ِ
داستان» از آغاز به کار یک سایت دوست داشتنی که میخواهد مخاطب های از دست رفته را
با ادبیات آشتی بدهد. همین روزها یک پست مفصل راجع بهش مینویسم. همین روزها. [1] فیلمی به کارگردانی مایک نیکولز، براساس نمایشنامه ای از ادوارد آلبی و
بازی ریچارد برتون و الیزابت تیلور. محصول 1966. افتخارات: دریافت جایزه اسکار در رشته های بهترین بازیگر نقش اول زن،
بهترین بازیگر نقش مکمل زن، بهترین کارگردانی هنری و بهترین طراحی لباس. کاندید
دریافت اسکار در رشته های بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد،
بهترین کارگردانی، بهترین تدوین، بهترین موسیقی، بهترین فیلم سال، بهترین صداگذاری
و بهترین فیلمنامه. در واقع این فیلم در تمام رشته های اسکار کاندید بوده! دوبله ی این فیلم یکی از شاهکارهای دوبله ایران بوده است. فاصله ی بین پستها زیاد شده. در تلاشم برای سامان دادن به مغزم اما سعی می کنم بیشتر بنویسم، مخصوصا حالا که فیسبوک را بیخیال شده ام. حجم غریبگی غیر قابل تحمل شده بود. کسی که بیست سال پیش برای آخرین بار دیده ایش می آید حال همه ی کس و کار آدم را می پرسد و می خواهد هر غلطی در این بیست سال کرده ای تعریف کنی. حالا بیا و حالی اش کن که عزیز من شما غریبه ای. هفتصد و چهل و شش دوست مشترک تو را آشنای من نمی کند. حجم غریبگی غیر قابل تحمل شده بود... سه شنبه روز جهانی vegan است. سه شنبه 10 آبان. قرار است به همت دوست نازنینم محمد قائم پناه مراسم صمیمانه ای در «خانه» برقرار شود. نمایش فیلم و دیدار یاران غایب و گپ و گفت و غذای گیاهی. شروع مراسم از چهار و نیم عصر است. حتی اگر به گیاهخواری علاقه ای ندارید بعید می دانم از بودن با این بچه ها پشیمان بشوید. مشهد، هاشمیه 28 (کوثر 35)، پلاک 36، خانه ی غذاهای گیاهی. این روزها بی اعتمادی های عجیب و غریبی پیدا کرده م. یکی از آنها بی اعتمادی به وسواسهای بیمارگونه در به کارگیری واژه های پارسی به جای لغات عربی است. به ویژه وقتی این حساسیتها را از دوستانی می بینم که مشتاقانه از اصطلاحات انگلیسی استفاده می کنند و بعضا «شما به این پرتقال چی میگین» هستند! از درک این دوگانگی و اصلا ضرورت این پان ایرانیسم آبکی و سطحی عاجزم. نوشته ی زیر بخشی از مطلبی با عنوان «عرب ستیزی بی معنا» از وبلاگ دوستدار سقراط است که بیان اقتصادی تری از این بی اعتمادی بود و به خاطر فی.ل.ت.ر بودن وبلاگ اینجا کپی می کنمش. «...حکایت ما و اعراب نیز به همین صورت است. ما چه بخواهیم چه نخواهیم در این منطقه از جهان قرار گرفته ایم و میراث دار همین فرهنگ و تاریخ هستیم. ما عضو اروپا شرق آسیا آمریکای شمالی و غیره نیستیم و نمی توانیم شویم. باید پذیریم که اعراب همسایه ما هستند و نه این واقعیت را نه با تلخی که به شکل مثبت بپذیریم. وقتی این واقعیت را پذیریم آن وقت با آن کنار می آییم و در قبال آن منافع و فرصت هایی جستجو می کنیم. حداقل این است که بیشتر کشورهای حاشیه خیج فارس درآمد بالایی دارند و می توانند بازار خوبی برای محصولات و نیروی انسانی ما باشد. نزدیکی زبان فارسی و اشتراک فرهنگی می تواند تسهیل کننده این ارتباط باشد اگر بیش از حد روی نقاط افتراق سرمایه گذاری نکنیم. از همین زاویه است که عمیقا معتقدم باید قدردان وجود درس زبان عربی در برنامه درسی مدارس بود و سیلابس آن را طوری تغییر داد که ایجاد ارتباط میان ایرانی ها و اعراب را امکان پذیر سازد. در حال حاضر درس عربی مدارس فقط به کار قرآن خواندن می آید اما باید هدف آن کاربرد در ارتباطات بین فرهنگی گردد و متناسب با این نیاز دگرگونی یابد. در برخی کشورها نظیر سوئیس یا شمال ایتالیا مثل ترنتو مدارس با افتخار چند زبان را به بچه های دبستان آموزش می دهند و یادگیری زبان های متعدد را یک امتیاز قلمداد می کنند. باعث تاسف است که ما با وجود قرابت زبانی نمی توانیم با یک میلیارد جمعیت مسلمان وعرب ارتباط برقرار کنیم و به رغم یادگیری عربی برای سالهای متمادی از برقرار ی ارتباط ساده عاجز هستیم. باید عربی را جدی گرفت و سیاست خارجی و سیاست های آموزشی ما تسهیل کننده این ارتباط باشد. اخیرا شنیده ام که برخی بیمارستان های خصوصی در تهران بیماران پولدار عرب را جذب می کنند. چرا این کار توسط دیگر نهادها نظیر دانشگاه ها، مدارس، بانک ها و …. صورت نگیرد؟ بپذیریم که تقدیر ما مبادله با این بخش از جهان است و برای آن برنامه ریزی کنیم». مادربزرگم یک زن دخترزا بود. پسری هم اگر میداشت عمرش به دنیا نبود. سه تا دختر برایش ماند که مادر من کوچکترین شان بود. خالههایم خیلی بزرگتر از مادرم بودند، خیلی زودتر هم شوهر کردند. اینجوری شد که من بیشتر با نوههای خالههام همبازی بودم تا با بچههایشان. آنوقتها فکر میکردم خیلی معرکه است که آدم اینهمه نوه و نبیره و نتیجه داشته باشد و هنوز هم نمرده باشد! خیلی طول کشید تا بفهمم این امتیاز را به قیمت ویران شدنِ نوجوانی و بعد همهی زندگی میشود به دست آورد. دخترهای مادربزرگ هم دخترزا بودند، با این فرق که چند تایی پسر هم عمرشان به دنیا ماند. و البته دخترخالههام هم هرکدام چند تا دختر دیگر به درخت خانوادهی ما اضافه کردند. فامیل مادریام یک فامیل زنانه بود. برادرم از مهمانیهایشان خوشش نمیآمد، از بازی کردن با یک دوجین دختربچهی جیغ جیغو. مادربزرگم ده سال پیش مرد. از سیگار و پادرد مرد. خیلی سال قبلش تصادف بدی کرده بود و شکستهبند محل هم پایش را جور ناجوری گچ گرفت و باعث شد پیرزن تا آخر عمر بلنگد و از پادرد بنالد. آنروزها هنوز کسی چیزی از مسئولیت مدنی و این حرفها نمیدانست و کسی گلهای هم نداشت. یکی دو سال آخر عمرش را سل گرفت. دکتر سیگار را ممنوع کرد اما پیرزن کوتاه نمیآمد. هرچند هفته یکبار ریههایش عفونت میکرد و به حال اغما بستری میشد و وقتی به خانه برمیگشت اولین چیزی که ازت میخواست این بود که بروی و یک بسته سیگار زر بگیری. بعد کمکم کار بالا گرفت. شبهای زیادی میشد که از پنجره نگاهش میکردم و میدیدم برای کسی که نیست چای میریزد و تا صبح برایش درددل میکند و گریه. صبحش میگفت که فلان کسی که پنجاه شصت سال پیش مرده دیشب مهمانش بودهاست. ماههای آخر عمرِ پیرزن، خانهی ما مهمانخانهی ارواح بود. مادربزرگم زنِ نداری بود. تنها چیزی که ازش برایمان ماند یک صندوق آهنی کوچک بود، پر از دکمههای رنگی. سال بعدش که برای کنکور درس میخواندم یکهو میدیدم که نفسام بالا نمیآید. میرفتم روی پشتبام و تا صبح گریه میکردم. بدون هیچ دلیلی گریه میکردم. این گریهها را همه جا بردم. همهی همخوابگاهیهام مونا را دختری میشناسند که گریه میکرده. هر روز توی راهرو، توی حیاط، توی تخت... بعد مادرم گفت که مادربزرگم چیز دیگری هم برایمان گذاشته. گفت پیرزن هم توی جوانی زیاد گریه میکرده. بی دلیل گریه میکرده. دور و بریها گریههاش را با سیگار و تریاک خوب کردند. اما این دیوانگی از خونش پاک نشد. مادربزرگم به ما دیوانگی داد. فامیل ما یک فامیل زنانه بود. پسری هم اگر بود آنقدر نبود که سهم ارث ما را کم کند. مادرم از گریههای من میترسید. از شبی که فریبا دخترهاش را گذاشت و رفت توی آشپزخانه و کار خودش را ساخت، ترسش بزرگتر شد. وقت و بیوقت میآمد سراغم داد و فریاد میکرد که چه مرگم است؟ بعد من یاد گرفتم گریههام را قایم کنم و مادرم دیگر نترسید. تا چند ماه پیش که یکهو زنگ زدند و گفتند دختر فریبا دیوانه شده. از روزی که بچه را بردند تیمارستان و به تخت بستند دیگر گریههای یواشکی را هم بو میکشد و از توی چاه حمام و زیر پتو و پشت خط چشمهای کلفت پیدا میکند. مادرم از ارثی که به من داده میترسد و نمیداند که من چه اندازه این دیوانگی را دوست دارم. می ترسد و نمیداند برای خودم یک صندوق آهنی دارم که ذره ذره از دکمههای رنگی پر میشود. می ترسد و نمیداند که من سهم دخترهام را کنار گذاشتهام. بچه بودم و آخر شبی که برای من خیلی دیر بود، تلویزیون فیلمی داشت راجع به یک خانوادهی آشفته که از بمبارانهای تهران به روستایی در شمال پناه میبرند. از همهی فیلم فقط این داستان را -همین شکلی- یادم است اما آخرین سکانس را با تصویرهایش توی مغزم دارم؛ سکانسی که مادر خانواده توی یک سحرگاه مهآلود شال سفیدش را پیچیده دورش و دارد پشت به خانهاش میرود. بچهی شیرخورهاش چهار دست و پا روی پلهها مانده و گریه میکند، اما زن میرود و توی مه گم میشود. این تصویر را درست قبل از آنکه خوابم ببرد دیدم. اولین تصویر من از زنی که میرود. که رها میکند و میرود. ....................................... بعدش پرید توو اتوبوس و اتوبوسچی در را بست و اتوبوس صدا کرد و راه افتاد و چرخهاش تاب خورد و صداش هی بلندتر شد و سرعت گرفت. دو تا چراغ قرمز کوچک پشتش بود که خاموش نمیشد، اما هی به هم نزدیکتر میشدند که انگار همین حالا به هم میرسند و یکی میشوند، اما هیچ وقت یکی نمیشدند. آنوقت دیگر اتوبوس رفته بود و من اگر میخواستم میتوانستم بزنم زیر گریه. دو سرباز/ ویلیام فاکنر یکی دیگر از آن بعد از ظهرهای سگی را شب کردم و جان به در بردم. شبم با گشتن در عتیقه فروشیها و سمساریها خوش شد. با خریدن یک پاکت بازکن ِ برنجی که یک افسانه را با خودش به اتاقم آورده. افسانهی زندگی، از همان روز اولش. دستهاش را زن و مرد و مار ساختهاند. مرد که شکمی شبیه شکم ماهی، شبیه شکم مار دارد به عقب خم شده و از شکم پوشیده از فلسش ماری بیرون آمده. مرد و مار، زیر پاهای طلایی زن هستند که ایستاده و دستهایش را به حالت رقص بلند کرده. روی سر زن هم تیغهی نیزهای چسبیده است. پاکت بازکن را توی دستم میگیرم و میلی دیوانهوار داغم میکند. زن ِ رقصان و مرد خمیده و مار لاغر نگاهم میکنند. از من نامهای میخواهند. از من میخواهند در یک اتاق نیمه تاریک بنشینم و منتظر بمانم تا خدمتکار پاکت مهر و موم شده را توی سینی نقره بیاورد. خدمتکار سینی را میآورد و سراسیمه بیرون میرود. همهی اهل خانه سراسیمهاند و کسی نمیخواهد در این لحظه در این اتاق باشد. من اما آرامم. پاکت را با دست چپ گرفتهام و با دست دیگر پاکت بازکن برنجی را. زن خندان و مرد هراسان و مار مغموم نگاهم میکنند. پاکت را باز میکنم. نامه را بیرون میآورم و بیعجله میخوانم. همهی چیزی که باید بدانم اینجاست. همهی چیزی که برای دانستنش به دنیا آمدم. ساعت پنج عصر است. صد سال است که پنج عصر است. دستهی پاکت بازکن را با دو دست میگیرم و تیغهی زیادی تیزش را جوری توی سینهام فرو میبرم که بیرون آمدنی نباشد. توی این اتاق خیلی تاریک، وسط کلی کارتن که زندگیام را بستهبندی کردهاند، زندگی با تو چقد قشنگهی معین را گوش میدهم، پفک و چای و انجیر میخورم و با پاکت بازکن ِ برنجیِ دوازده هزار تومنیام منتظر آن نامهام. دارم در مصرف غروب آفتاب زیادهروی میکنم؛ در مصرف شلختگی و سیب زمینی آب پز و تمایل به پیدا کردنِ گمشدهها. در مصرف سکوت. در مصرف چای زیره و گل گاو زبان. در مصرف شادیهای کوچک. در شادیِ جان به در بردنِ کاکتوسها از سرمازدگی. در مصرف خندهی بچهی «بالایی»ها. در مصرف آبی. در مصرف بیتفاوتی به نیمه بازیِ درها. در رها کردن. در مصرف وابستگی به ماهی قرمز عید. در وابستگی به موجودی تا این اندازه میرا. مصرفگنندگیِ صـِـرف. مصرفکنندگی کاذب......... خانه، حیاطی دارد که میتوانم پابرهنه در آن بنشینم و همهی روز از خودم بپرسم این همه مورچه دارند از کجا به کجا برمیگردند؟ این روزها هرجا اسمی از نادر و سیمین هست، سر و کلهی اخــ.راجیهای 3 هم پیدا میشود؛ که این را نبین و آن یکی را ببین! چرا؟ چون جای چماق ده.نمکی هنوز روی سر بچههای این مملکت هست! جسارتاً مگر سه چهار سال پیش که همین ماها رفتیم و اخــ.راجیهای یک را «پرمخاطبترین فیلم تاریخ سینمای ایران» کردیم جای چماقها بهبود پیدا کرده بود یا اینکه ایشان به تازگی چماق به دست گرفتهاند؟ چند نفر از کسانی که این روزها این توصیهها را میکنند از اخــ.راجیهای 1 حمایت کردند و برایش نقدهای آنچنانی نوشتند؟ من که خیلیها را یادم هست. از این جالبتر کسانی هستند که تا همین دیروز مدافعان سرسخت کپیرایت و مبارزه با تکثیر غیرقانونی فیلمها بودند و امروز لینک دانلود اخــ.راجیها را توی وب و فیسبوکشان میگذارند. چرا؟ شاید چون ده.نمکی موجود مزخرف و منفوری است و کپی و دانلود کار او اشکالی ندارد. شاید چون اینجوری کمتر کسی برای دیدن فیلمش به سینما میرود و فروش فیلم فرهادی بیشتر میشود و جهانیان میبینند که ما ملت روشنفکری هستیم که فرق سینمای خوب و بد را میدانیم، فرق هنرمند درباری و هنرمند مستقل را میدانیم. شاید چون دلمان میخواهد این فیلم را ببینیم اما نمیخواهیم پولی به جیب عوامل مزدورش برسد. پس آن قانونمداری که به خاطرش به خیابان رفتیم و شهید دادیم چه بود؟ مایی که از بازداشتها و شکنجهها و تعطیلیهای غیرقانونی شاکی هستیم با لینکهای دانلود غیرقانونی چه کار داریم؟ شخصاً چماق به دستهایی مثل ده.نمکی را که همیشه همان مزخرف قبلی هستند، به روشنفکرانی که ساعت به ساعت رنگ عوض میکنند ترجیح میدهم. تکه سنگی که از دامنهی کوهی برداشتهم و به خانه آوردهم همین طور افتاده گوشهی اتاق؛ دیروز چیز دیگری بود اما حالا فقط یک تکه سنگ خاکستری است که اگر بیندازمش گوشهی خیابان هیچکس خم نمیشود برای برداشتنش، برای گرفتن ش توی نور و سرخوش شدن از آن رنگ درخشانی که همهی رنگها بود. حالا فقط یک سنگ لخت و بیدفاع و عاری از زیبایی است. به سنگم نگاه میکنم و دست میکشم به دست بیرنگ خودم. فکر میکنم وقتش شده کوه خودم را پیدا کنم که بیفتم توی دامنهاش و زیر نور خورشید خودم، دیوانهوار زیبا بشوم. تمام شد. فقط مانده عدسهایی که خیس کردهای و با تو منتظر بهارند. میروی عدسها رو توی قابلمه میریزی، شعله را زیاد میکنی و به تکان خوردنشان توی آب جوش نگاه میکنی. میروی و زنی هستی با موهای ژولیده و چشمهای پف کرده که برای عدسهایش زار میزند. یکی از آن مادرهای دیوانهی بچهکــُـش صفحهی حوادث...

