مانیا گرافی
مرثیه های زنان در مراسم
خاکسپاری، تنها گونه ای از ادبیاته که برای درک تمام و کمالش نیازی به فهمیدن
یک کلمه اش هم نیست. مویه ی مادری بر گور
جوانش. داستان به آنجا رسید که خورشیدشاه در جستجوی شکار
به خیمه ای می رسد و چون به خیمه وارد شد «... دختری دید چون صد هزار نگار، با
سری گرد و پیشانی پهن، زلف چون کمند و ابروان چون کمان چاچی، دو چشم چون دو نرگس، مژه ها چون تیر آرش، بینی چون تیغ، دهانی چون
نیمه ی دینار، عارضی چون سیم، رخی چون گل، زنخدانی چون گویی گرد چاهی و گردنی کوتاه و صد غبغب بر غبغب زیر زنخ افتاده، سینه چون تخته ی سیم،
دو پستان چون دو نار و ساعدی کوتاه و پنجه ای خرد، و پشت دست هزار چال درافتاده،
انگشتان دست سیاه کرده، در هر انگشتی جفتی انگشتری، شکمی چون آرد میده که به حریر
بیزی و به روغن بادام بسرشی. نافی چون غالیه دان و دو ران چون دو هیون، دو ساق چون
دو ستون عاج، پیراهنی حریر اسفید اسفید و ایزار پایی سقلاطونی
ساده در پای و مقنعه ی قصب در سر افکنده، گلوبند بر گرد عارض و گردن بسته و حمایل
در گردن افکنده، همه تعویذها به عنبر اشهب کرده چنانکه بوی او به جهان می رفت...» سمک عیار/ با مقدمه و تصحیح پرویز ناتل خانلری
پریشب ملیحه کمک مربی مهد کودک است. همکاری دارد که
چند بار به جایش مراقب بچه های کلاسش بوده و حالا نوبت ملیحه شده که این لطف را
جبران کند. همکارش بدون مرخصی گرفتن می رود و یکی از فسقلی ها توی یک چشم به هم
زدن رفته روی میز و پریده پایین و آرنجش از چند جا شکسته تا بعد از عمل های سنگین،
کج جوش بخورد. بابای بچه افتاده پی شکایت و شکایت کشی. مدیر و
مربی ها افتاده اند به جان هم. بیمه هم داستان خودش را دارد. حالا این وسط بعضی ها
می خواهند ثابت کنند بچه با آن ننه بابای معتادش قطعا سوء تغذیه ای چیزی داشته که
با چنین اتفاق کوچکی اینطور خرد و خاکشیر شده. بعضی های دیگر بابای بچه را هدف
گرفته اند که به جای پزشک متخصص رفته و دست بچه را توی یک درمانگاه با امکانات
ناچیز گچ گرفته. ملیحه از شدت استرس در آستانه ی سقط کردن بچه ای است که بعد از
چند سال دوا و درمان کردن توی رحمش جا گرفته و شوهرش که از اول دل خوشی از کار
کردن زنش نداشت بساطی به پا کرده که بیا و ببین. این ماجرا را که این روزها جلوی چشم من و خانواده ام در جریان است تعریف کردم که بعدش بنویسم قصه های
خوب و چالش برانگیز زیادند. فرهای کسی است که راه گفتن قصه هایش را بلد شده. امروز صبحی که برای من خیلی زود است، گیج و خواب آلود
نشسته ام توی اتوبوس شلوغ، از پنجره به آدم ها و ماشین ها و درخت ها خیره ام و
مشغول حساب و کتاب و فکر و خیال و پس و پیش کردن برنامه ها و هرچند ثانیه یکبار
به ساعتم نگاه می کنم و خلاصه توی دنیای
بی سرو تهی هستم که یکهو روی پل استقلال یک پرده ی صورتی چند متر در چند متر خواب از کله ام می پیراند. یک پرده
ی صورتی که از این سر تا آن سرش فقط یک کلمه با بزرگترین و گشیده ترین حالت ممکن
نوشته شده: فـــــــــــــــــاکــــــــــــر یعنی رسما هنگ کردم و کلی طول کشید تا مغزم دیدن
این کلمه را در این ساعت و این نقطه و این
ابعاد هضم کند! بعضی از این کاندیداهای محترم مشاورین تبلیغاتی
هوشمندتری لازم دارند. جدا عرض می کنم. پ.ن مدتی هست که فکر میکنم بد نیست گاه گداری بعضی
از فیلم های خوبی که میبینم اینجا معرفی کنم، تا هم کسانی را با لذتهای کوچک
خودم سهیم کنم و هم آن مونای بی حوصله ی درون را توی رودربایستی بگذارم بلکه دستی به
سر نوشته های جدید و قدیم بکشد و خودش را و اینجا را از این حال و هوا دربیاورد. آخرین کاری که دیدم و دوست دارم اینجا حرفش را
بزنم، Babies ساخته ی مستندساز
فرانسوی، توماس بالمز (Thomas Balme’s)
است.
بیوگرافی و فهرست ساخته های ایشان در اینجا قابل دسترسی است. توی این کار که آخرین
اثر او (2010) و فیلمی بدون نریشن و دیالوگ است، زندگی چهار
نوزاد از چند ساعت قبل از تولد تا وقتی که اولین قدمهایشان را برمی دارند دنبال
می شود؛ نوزادهایی از نامبیا، مغولستان، ژاپن و امریکا. فیلم، شاید از سوژه یا ویژگیهای تکنیکی و روایی
خاص و فوق العاده ای بهره نبرده باشد، اما در عوض کلی زندگی و نشاط و عشق دارد و
به قول دوستان، انرژی مثبت! از آن کارهایی است که باعث می شود مدام لبخند بزنید و
قند توی دلتان آب بشود. موقع تایپ کردن این آخرین جمله، مخصوصاً به سکانسهای بچه ی
مغول فکر می کنم و می بینم که هنوز لبخند به لبم مانده! می شود کلی تفسیر و برداشت مختلف از شیوه ی زندگی و آشنایی این بچه ها با جهان ارائه کرد و از تقابل ها و تشابهات گفت اما برای من Babies فقط یک شعر بلند و آرام بود. این اثر مخصوصاً برای والدینی که منتظر «نو رسیده»
اند یا بچه ی نوزاد/ نوپا دارند شیرین و بی نظیر است. اگر به عنوان یک والد، با
نوع پوشش خواهران نامبیایی مشکلی نداشته باشید تماشایش برای بچه ها هم فوق العاده
دوست داشتنی خواهد بود. برای دوستانی هم که عمراً نمی خواهند به هوس بچه دار
شدن بیفتند، دیدن «بچه ی رزماری» بلافاصله بعد از این مستند توصیه می شود. کاری که
خود من همین حالا می کنم!!!! فصلِ برف در راه است، به زودی فصل برف می رسد. آن وقت مثل همه ی برف های دیگر با هم خواهیم بود. کنار آتش مشروب می نوشیم. حقیقت، اتاق ِ دربستهای است که گه گاه قفل اش را باز می کنیم و بعد دوباره چفت اش را می اندازیم. فردا تو هم مرا خواهی رنجاند و من از تو گله خواهم کرد که مرا رنجاندی و به همین ترتیب دوباره و دوباره. مرده شورش را ببرد. بیا دوست ِ سبز آبی ِ من، بیا با من شام بخور. ربه کا/دونالد بارتلمی اعتراف می کنم که تا همین چند سال پیش آدم فیلم بینی نبودم.
توی خانه ای بزرگ شدم که هر فیلمی که از مجرایی غیر از شبکه ی یک و دو پخش می شد
مشکوک بود. بچه بودم و تنها عضو فامیل که «ویدئو» داشت پسرخاله ای بود که هر شب
توی اتاق تاریکش تخمه می شکست و فیلمهای رزمی و کشتی کج می دید و من البته جز چند
تا نگاه دزدکی چیزی عایدم نمی شد چون علاوه بر خلاف بودن تماشای این فیلمها، قانون
نانوشته ای هم پیدا شده بود که حرف زدن من با پسرهای فامیل را ممنوع می کرد. بعدتر هم که اوضاع فرهنگی مملکت تغییر کرد اوضاع خانه ی ما
عوض نشد، تا وقتی که پای کامپیوتر به زندگی مان باز شد و این زمانی بود که اینور
وآنور از مضرات این بلای خانمان سوز می گفتند! همان وقتها هم من راهی خوابگاه شدم
و از این سوزش در امان ماندم. زمان دانشجویی ما هم البته خبری از لپ تاپ و این
حرفها نبود و فیلمی هم اگر به دستم می رسید جایی برای دیدنش نداشتم جز گاهگداری که
برای تعطیلات به خانه می رفتم و البته خانه هم می بایست به قدر کافی خالی می بود و
با برادرم- مالک بلامنازع کامپیوتر- هم در صلح می بودم و خلاصه که عطایش را
به لقایش می بخشیدم. و همین وقتها بود که مهسا از خوابگاه رفت و با سارا همخانه
شد و سارا دختر خوشگلی بود که یک عالم کاکتوس و گل خشک شده و شمع و عود داشت و دو
تا کشوی بزرگ پر از فیلم! و توی همین خانه بود که چی کسی
از ویرجینیا وولف میترسد؟[1]
را دیدم. با هیچ جمله ای نمی توانم اثری که این فیلم روی من گذاشت را توضیح بدهم.
عاشقش شدم. عاشق هر دیالوگ و هر پلان. بعدش تنها چیزی که از دنیا می خواستم آن
خانه بود و آن دو تا کشو. تنها چیزی که می خواستم این بود که به بهانه ای بروم
سراغ مهسا و سارا شمال باشد و مهسا از اصول اخلاقی اش بگذرد و بگذارد دانه دانه ی
آن فیلم ها را تماشا کنم. آن اسمهای ناآشنا را روی سی دی ها میخواندم و فکر می
کردم همه ی عمرم بی ارزش بوده. همان وقتها یکی از کسانی که کتابم را برایش فرستاده
بودم چیزی حدود پنجاه فیلم مطرح سینمای جهان را برایم پست کرد. هنوز هم فکر میکنم
یکی از بهترین هدیه هایی که در زندگی ام گرفته ام آن پاکت چاق و بزرگ بوده است.
حتی امروز که آنقدر فیلم توی این خانه هست که روزی یکی دو تا را می بینم و باز هم
تماشای همگی شان برایم غیرممکن است. این
پست را نوشتم چون داشتم توی کارتن فیلمهای قدیمی دنبال فریدا می گشتم، و سی دی های
چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد را پیدا کردم و یکی از دی وی دی هایی که آن دوست
نادیده برایم فرستاده و رویش نوشته: می نویسم یادگاری تا بماند یادگاری :D چون توی آن غروب بارانی پاییزی، دیدن این یادگاری ها حالم را خوش
کرد. حالم را خیلی خوش کرد. پ.ن: یک خبر خوب دارم برای آدمهای «عشق ِ
داستان» از آغاز به کار یک سایت دوست داشتنی که میخواهد مخاطب های از دست رفته را
با ادبیات آشتی بدهد. همین روزها یک پست مفصل راجع بهش مینویسم. همین روزها. [1] فیلمی به کارگردانی مایک نیکولز، براساس نمایشنامه ای از ادوارد آلبی و
بازی ریچارد برتون و الیزابت تیلور. محصول 1966. افتخارات: دریافت جایزه اسکار در رشته های بهترین بازیگر نقش اول زن،
بهترین بازیگر نقش مکمل زن، بهترین کارگردانی هنری و بهترین طراحی لباس. کاندید
دریافت اسکار در رشته های بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد،
بهترین کارگردانی، بهترین تدوین، بهترین موسیقی، بهترین فیلم سال، بهترین صداگذاری
و بهترین فیلمنامه. در واقع این فیلم در تمام رشته های اسکار کاندید بوده! دوبله ی این فیلم یکی از شاهکارهای دوبله ایران بوده است. فاصله ی بین پستها زیاد شده. در تلاشم برای سامان دادن به مغزم اما سعی می کنم بیشتر بنویسم، مخصوصا حالا که فیسبوک را بیخیال شده ام. حجم غریبگی غیر قابل تحمل شده بود. کسی که بیست سال پیش برای آخرین بار دیده ایش می آید حال همه ی کس و کار آدم را می پرسد و می خواهد هر غلطی در این بیست سال کرده ای تعریف کنی. حالا بیا و حالی اش کن که عزیز من شما غریبه ای. هفتصد و چهل و شش دوست مشترک تو را آشنای من نمی کند. حجم غریبگی غیر قابل تحمل شده بود... سه شنبه روز جهانی vegan است. سه شنبه 10 آبان. قرار است به همت دوست نازنینم محمد قائم پناه مراسم صمیمانه ای در «خانه» برقرار شود. نمایش فیلم و دیدار یاران غایب و گپ و گفت و غذای گیاهی. شروع مراسم از چهار و نیم عصر است. حتی اگر به گیاهخواری علاقه ای ندارید بعید می دانم از بودن با این بچه ها پشیمان بشوید. مشهد، هاشمیه 28 (کوثر 35)، پلاک 36، خانه ی غذاهای گیاهی. این روزها بی اعتمادی های عجیب و غریبی پیدا کرده م. یکی از آنها بی اعتمادی به وسواسهای بیمارگونه در به کارگیری واژه های پارسی به جای لغات عربی است. به ویژه وقتی این حساسیتها را از دوستانی می بینم که مشتاقانه از اصطلاحات انگلیسی استفاده می کنند و بعضا «شما به این پرتقال چی میگین» هستند! از درک این دوگانگی و اصلا ضرورت این پان ایرانیسم آبکی و سطحی عاجزم. نوشته ی زیر بخشی از مطلبی با عنوان «عرب ستیزی بی معنا» از وبلاگ دوستدار سقراط است که بیان اقتصادی تری از این بی اعتمادی بود و به خاطر فی.ل.ت.ر بودن وبلاگ اینجا کپی می کنمش. «...حکایت ما و اعراب نیز به همین صورت است. ما چه بخواهیم چه نخواهیم در این منطقه از جهان قرار گرفته ایم و میراث دار همین فرهنگ و تاریخ هستیم. ما عضو اروپا شرق آسیا آمریکای شمالی و غیره نیستیم و نمی توانیم شویم. باید پذیریم که اعراب همسایه ما هستند و نه این واقعیت را نه با تلخی که به شکل مثبت بپذیریم. وقتی این واقعیت را پذیریم آن وقت با آن کنار می آییم و در قبال آن منافع و فرصت هایی جستجو می کنیم. حداقل این است که بیشتر کشورهای حاشیه خیج فارس درآمد بالایی دارند و می توانند بازار خوبی برای محصولات و نیروی انسانی ما باشد. نزدیکی زبان فارسی و اشتراک فرهنگی می تواند تسهیل کننده این ارتباط باشد اگر بیش از حد روی نقاط افتراق سرمایه گذاری نکنیم. از همین زاویه است که عمیقا معتقدم باید قدردان وجود درس زبان عربی در برنامه درسی مدارس بود و سیلابس آن را طوری تغییر داد که ایجاد ارتباط میان ایرانی ها و اعراب را امکان پذیر سازد. در حال حاضر درس عربی مدارس فقط به کار قرآن خواندن می آید اما باید هدف آن کاربرد در ارتباطات بین فرهنگی گردد و متناسب با این نیاز دگرگونی یابد. در برخی کشورها نظیر سوئیس یا شمال ایتالیا مثل ترنتو مدارس با افتخار چند زبان را به بچه های دبستان آموزش می دهند و یادگیری زبان های متعدد را یک امتیاز قلمداد می کنند. باعث تاسف است که ما با وجود قرابت زبانی نمی توانیم با یک میلیارد جمعیت مسلمان وعرب ارتباط برقرار کنیم و به رغم یادگیری عربی برای سالهای متمادی از برقرار ی ارتباط ساده عاجز هستیم. باید عربی را جدی گرفت و سیاست خارجی و سیاست های آموزشی ما تسهیل کننده این ارتباط باشد. اخیرا شنیده ام که برخی بیمارستان های خصوصی در تهران بیماران پولدار عرب را جذب می کنند. چرا این کار توسط دیگر نهادها نظیر دانشگاه ها، مدارس، بانک ها و …. صورت نگیرد؟ بپذیریم که تقدیر ما مبادله با این بخش از جهان است و برای آن برنامه ریزی کنیم». مادربزرگم یک زن دخترزا بود. پسری هم اگر میداشت عمرش به دنیا نبود. سه تا دختر برایش ماند که مادر من کوچکترین شان بود. خالههایم خیلی بزرگتر از مادرم بودند، خیلی زودتر هم شوهر کردند. اینجوری شد که من بیشتر با نوههای خالههام همبازی بودم تا با بچههایشان. آنوقتها فکر میکردم خیلی معرکه است که آدم اینهمه نوه و نبیره و نتیجه داشته باشد و هنوز هم نمرده باشد! خیلی طول کشید تا بفهمم این امتیاز را به قیمت ویران شدنِ نوجوانی و بعد همهی زندگی میشود به دست آورد. دخترهای مادربزرگ هم دخترزا بودند، با این فرق که چند تایی پسر هم عمرشان به دنیا ماند. و البته دخترخالههام هم هرکدام چند تا دختر دیگر به درخت خانوادهی ما اضافه کردند. فامیل مادریام یک فامیل زنانه بود. برادرم از مهمانیهایشان خوشش نمیآمد، از بازی کردن با یک دوجین دختربچهی جیغ جیغو. مادربزرگم ده سال پیش مرد. از سیگار و پادرد مرد. خیلی سال قبلش تصادف بدی کرده بود و شکستهبند محل هم پایش را جور ناجوری گچ گرفت و باعث شد پیرزن تا آخر عمر بلنگد و از پادرد بنالد. آنروزها هنوز کسی چیزی از مسئولیت مدنی و این حرفها نمیدانست و کسی گلهای هم نداشت. یکی دو سال آخر عمرش را سل گرفت. دکتر سیگار را ممنوع کرد اما پیرزن کوتاه نمیآمد. هرچند هفته یکبار ریههایش عفونت میکرد و به حال اغما بستری میشد و وقتی به خانه برمیگشت اولین چیزی که ازت میخواست این بود که بروی و یک بسته سیگار زر بگیری. بعد کمکم کار بالا گرفت. شبهای زیادی میشد که از پنجره نگاهش میکردم و میدیدم برای کسی که نیست چای میریزد و تا صبح برایش درددل میکند و گریه. صبحش میگفت که فلان کسی که پنجاه شصت سال پیش مرده دیشب مهمانش بودهاست. ماههای آخر عمرِ پیرزن، خانهی ما مهمانخانهی ارواح بود. مادربزرگم زنِ نداری بود. تنها چیزی که ازش برایمان ماند یک صندوق آهنی کوچک بود، پر از دکمههای رنگی. سال بعدش که برای کنکور درس میخواندم یکهو میدیدم که نفسام بالا نمیآید. میرفتم روی پشتبام و تا صبح گریه میکردم. بدون هیچ دلیلی گریه میکردم. این گریهها را همه جا بردم. همهی همخوابگاهیهام مونا را دختری میشناسند که گریه میکرده. هر روز توی راهرو، توی حیاط، توی تخت... بعد مادرم گفت که مادربزرگم چیز دیگری هم برایمان گذاشته. گفت پیرزن هم توی جوانی زیاد گریه میکرده. بی دلیل گریه میکرده. دور و بریها گریههاش را با سیگار و تریاک خوب کردند. اما این دیوانگی از خونش پاک نشد. مادربزرگم به ما دیوانگی داد. فامیل ما یک فامیل زنانه بود. پسری هم اگر بود آنقدر نبود که سهم ارث ما را کم کند. مادرم از گریههای من میترسید. از شبی که فریبا دخترهاش را گذاشت و رفت توی آشپزخانه و کار خودش را ساخت، ترسش بزرگتر شد. وقت و بیوقت میآمد سراغم داد و فریاد میکرد که چه مرگم است؟ بعد من یاد گرفتم گریههام را قایم کنم و مادرم دیگر نترسید. تا چند ماه پیش که یکهو زنگ زدند و گفتند دختر فریبا دیوانه شده. از روزی که بچه را بردند تیمارستان و به تخت بستند دیگر گریههای یواشکی را هم بو میکشد و از توی چاه حمام و زیر پتو و پشت خط چشمهای کلفت پیدا میکند. مادرم از ارثی که به من داده میترسد و نمیداند که من چه اندازه این دیوانگی را دوست دارم. می ترسد و نمیداند برای خودم یک صندوق آهنی دارم که ذره ذره از دکمههای رنگی پر میشود. می ترسد و نمیداند که من سهم دخترهام را کنار گذاشتهام. بچه بودم و آخر شبی که برای من خیلی دیر بود، تلویزیون فیلمی داشت راجع به یک خانوادهی آشفته که از بمبارانهای تهران به روستایی در شمال پناه میبرند. از همهی فیلم فقط این داستان را -همین شکلی- یادم است اما آخرین سکانس را با تصویرهایش توی مغزم دارم؛ سکانسی که مادر خانواده توی یک سحرگاه مهآلود شال سفیدش را پیچیده دورش و دارد پشت به خانهاش میرود. بچهی شیرخورهاش چهار دست و پا روی پلهها مانده و گریه میکند، اما زن میرود و توی مه گم میشود. این تصویر را درست قبل از آنکه خوابم ببرد دیدم. اولین تصویر من از زنی که میرود. که رها میکند و میرود. ....................................... بعدش پرید توو اتوبوس و اتوبوسچی در را بست و اتوبوس صدا کرد و راه افتاد و چرخهاش تاب خورد و صداش هی بلندتر شد و سرعت گرفت. دو تا چراغ قرمز کوچک پشتش بود که خاموش نمیشد، اما هی به هم نزدیکتر میشدند که انگار همین حالا به هم میرسند و یکی میشوند، اما هیچ وقت یکی نمیشدند. آنوقت دیگر اتوبوس رفته بود و من اگر میخواستم میتوانستم بزنم زیر گریه. دو سرباز/ ویلیام فاکنر



