تبليغاتX
مانیا گرافی

مانیا گرافی

فصلِ برف در راه است، به زودی فصل برف می رسد. آن وقت مثل همه ی برف های دیگر با هم خواهیم بود. کنار آتش مشروب می نوشیم. حقیقت، اتاق ِ  دربسته­ای است که گه گاه قفل اش را باز می کنیم و بعد دوباره چفت اش را می اندازیم. فردا تو هم مرا خواهی رنجاند و من از تو گله خواهم کرد که مرا رنجاندی و به همین ترتیب دوباره و دوباره. مرده شورش را ببرد. بیا دوست ِ سبز آبی ِ من، بیا با من شام بخور.

ربه کا/دونالد بارتلمی

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:26 توسط مونا زنده دل| |

اعتراف می کنم که تا همین چند سال پیش آدم فیلم بینی نبودم. توی خانه ای بزرگ شدم که هر فیلمی که از مجرایی غیر از شبکه ی یک و دو پخش می شد مشکوک بود. بچه بودم و تنها عضو فامیل که «ویدئو» داشت پسرخاله­ ای بود که هر شب توی اتاق تاریکش تخمه می شکست و فیلم­های رزمی و کشتی کج می دید و من البته جز چند تا نگاه دزدکی چیزی عایدم نمی شد چون علاوه بر خلاف بودن تماشای این فیلمها، قانون نانوشته ای هم پیدا شده بود که حرف زدن من با پسرهای فامیل را ممنوع می کرد.

بعدتر هم که اوضاع فرهنگی مملکت تغییر کرد اوضاع خانه ی ما عوض نشد، تا وقتی که پای کامپیوتر به زندگی مان باز شد و این زمانی بود که اینور وآنور از مضرات این بلای خانمان سوز می گفتند! همان وقتها هم من راهی خوابگاه شدم و از این سوزش در امان ماندم. زمان دانشجویی ما هم البته خبری از لپ تاپ و این حرفها نبود و فیلمی هم اگر به دستم می رسید جایی برای دیدنش نداشتم جز گاهگداری که برای تعطیلات به خانه می رفتم و البته خانه هم می بایست به قدر کافی خالی می بود و با برادرم- مالک بلامنازع کامپیوتر-  هم در صلح می بودم و خلاصه که عطایش را به لقایش می بخشیدم.

و همین وقتها بود که مهسا از خوابگاه رفت و با سارا همخانه شد و سارا دختر خوشگلی بود که یک عالم کاکتوس و گل خشک شده و شمع و عود داشت و دو تا کشوی بزرگ پر از فیلم! و توی همین خانه بود که چی کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟[1] را دیدم. با هیچ جمله ای نمی توانم اثری که این فیلم روی من گذاشت را توضیح بدهم. عاشقش شدم. عاشق هر دیالوگ و هر پلان. بعدش تنها چیزی که از دنیا می خواستم آن خانه بود و آن دو تا کشو. تنها چیزی که می خواستم این بود که به بهانه ای بروم سراغ مهسا و سارا شمال باشد و مهسا از اصول اخلاقی اش بگذرد و بگذارد دانه دانه ی آن فیلم ها را تماشا کنم. آن اسمهای ناآشنا را روی سی دی ها میخواندم و فکر می کردم همه ی عمرم بی ارزش بوده. همان وقتها یکی از کسانی که کتابم را برایش فرستاده بودم چیزی حدود پنجاه فیلم مطرح سینمای جهان را برایم پست کرد. هنوز هم فکر میکنم یکی از بهترین هدیه هایی که در زندگی ام گرفته ام آن پاکت چاق و بزرگ بوده است. حتی امروز که آنقدر فیلم توی این خانه هست که روزی یکی دو تا را می بینم و باز هم تماشای همگی شان برایم غیرممکن است.


این پست را نوشتم چون داشتم توی کارتن فیلمهای قدیمی دنبال فریدا می گشتم، و سی دی های چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد را پیدا کردم و یکی از دی وی دی هایی که آن دوست نادیده برایم فرستاده و رویش نوشته: می نویسم یادگاری تا بماند یادگاری :D

چون توی آن غروب بارانی پاییزی، دیدن این یادگاری ها حالم را خوش کرد. حالم را خیلی خوش کرد.


پ.ن: یک خبر خوب دارم برای آدمهای «عشق ِ داستان» از آغاز به کار یک سایت دوست داشتنی که می­خواهد مخاطب های از دست رفته را با ادبیات آشتی بدهد. همین روزها یک پست مفصل راجع بهش مینویسم. همین روزها.



[1] فیلمی به کارگردانی مایک نیکولز، براساس نمایشنامه ای از ادوارد آلبی و بازی ریچارد برتون و الیزابت تیلور. محصول 1966.

افتخارات: دریافت جایزه اسکار در رشته های بهترین بازیگر نقش اول زن، بهترین بازیگر نقش مکمل زن، بهترین کارگردانی هنری و بهترین طراحی لباس. کاندید دریافت اسکار در رشته های بهترین بازیگر نقش اول مرد، بهترین بازیگر نقش مکمل مرد، بهترین کارگردانی، بهترین تدوین، بهترین موسیقی، بهترین فیلم سال، بهترین صداگذاری و بهترین فیلمنامه. در واقع این فیلم در تمام رشته های اسکار کاندید بوده!

دوبله ی این فیلم یکی از شاهکارهای دوبله ایران بوده است.

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 14:43 توسط مونا زنده دل| |

فاصله­ ی بین پست­ها زیاد شده. در تلاشم برای سامان دادن به مغزم اما سعی می­ کنم بیشتر بنویسم، مخصوصا حالا که فیسبوک را بیخیال شده­ ام. حجم غریبگی غیر قابل تحمل شده بود. کسی که بیست سال پیش برای آخرین بار دیده­ ایش می­ آید حال همه­ ی کس و کار آدم را می­ پرسد و می ­خواهد هر غلطی در این بیست سال کرده­ ای تعریف کنی. حالا بیا و حالی ­اش کن که عزیز من شما غریبه ­ای. هفتصد و چهل و شش دوست مشترک تو را آشنای من نمی­ کند.

حجم غریبگی غیر قابل تحمل شده بود...

 

سه شنبه روز جهانی vegan است.  سه شنبه 10 آبان. قرار است به همت دوست نازنینم محمد قائم پناه مراسم صمیمانه ­ای در «خانه» برقرار شود. نمایش فیلم و دیدار یاران غایب و گپ و گفت و غذای گیاهی. شروع مراسم از چهار و نیم عصر است. حتی اگر به گیاهخواری علاقه­ ای ندارید بعید می­ دانم از بودن با این بچه­ ها پشیمان بشوید.

مشهد، هاشمیه 28 (کوثر 35)، پلاک 36، خانه ­ی غذاهای گیاهی.

 

این روزها بی اعتمادی های عجیب و غریبی پیدا کرده م. یکی از آنها بی اعتمادی به وسواسهای بیمارگونه در به کارگیری وا‌‌ژه های پارسی به جای لغات عربی است. به ویژه وقتی این حساسیتها را از دوستانی می بینم که مشتاقانه از  اصطلاحات انگلیسی استفاده می کنند و بعضا «شما به این پرتقال چی میگین» هستند! از درک این دوگانگی و اصلا ضرورت این پان ایرانیسم آبکی و سطحی عاجزم.

نوشته ی زیر بخشی از مطلبی با عنوان «عرب ستیزی بی معنا» از وبلاگ دوستدار سقراط است که بیان اقتصادی تری از این بی اعتمادی بود و به خاطر فی.ل.ت.ر بودن وبلاگ اینجا کپی می کنمش.

«...حکایت ما و اعراب نیز به همین صورت است. ما چه بخواهیم چه نخواهیم در این منطقه از جهان قرار گرفته ایم و میراث دار همین فرهنگ و تاریخ هستیم. ما عضو اروپا شرق آسیا آمریکای شمالی و غیره نیستیم و نمی توانیم شویم. باید پذیریم که اعراب همسایه ما هستند و نه این واقعیت را نه با تلخی که به شکل مثبت بپذیریم. وقتی این واقعیت را پذیریم آن وقت با آن کنار می آییم و در قبال آن منافع و فرصت هایی جستجو می کنیم. حداقل این است که بیشتر کشورهای حاشیه خیج فارس درآمد بالایی دارند و می توانند بازار خوبی برای محصولات و نیروی انسانی ما باشد. نزدیکی زبان فارسی و اشتراک فرهنگی می تواند تسهیل کننده این ارتباط باشد اگر بیش از حد روی نقاط افتراق سرمایه گذاری نکنیم. از همین زاویه است که عمیقا معتقدم باید قدردان وجود درس زبان عربی در برنامه درسی مدارس بود و سیلابس آن را طوری تغییر داد که ایجاد ارتباط میان ایرانی ها و اعراب را امکان پذیر سازد. در حال حاضر درس عربی مدارس فقط به کار قرآن خواندن می آید اما باید هدف آن کاربرد در ارتباطات بین فرهنگی گردد و متناسب با این نیاز دگرگونی یابد. در برخی کشورها نظیر سوئیس یا شمال ایتالیا مثل ترنتو مدارس با افتخار چند زبان را به بچه های دبستان آموزش می دهند و یادگیری زبان های متعدد را یک امتیاز قلمداد می کنند. باعث تاسف است که ما با وجود قرابت زبانی نمی توانیم با یک میلیارد جمعیت مسلمان وعرب ارتباط برقرار کنیم و به رغم یادگیری عربی برای سالهای متمادی از برقرار ی ارتباط ساده عاجز هستیم. باید عربی را جدی گرفت و سیاست خارجی و سیاست های آموزشی ما تسهیل کننده این ارتباط باشد. اخیرا شنیده ام که برخی بیمارستان های خصوصی در تهران بیماران پولدار عرب را جذب می کنند. چرا این کار توسط دیگر نهادها نظیر دانشگاه ها، مدارس، بانک ها و …. صورت نگیرد؟ بپذیریم که تقدیر ما مبادله با این بخش از جهان است و برای آن برنامه ریزی کنیم».

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 1:36 توسط مونا زنده دل| |

مادربزرگم یک زن دخترزا بود. پسری هم اگر می­داشت عمرش به دنیا نبود. سه تا دختر برایش ماند که مادر من کوچکترین شان بود. خاله­هایم خیلی بزرگتر از مادرم بودند، خیلی زودتر هم شوهر کردند. اینجوری شد که من بیشتر با نوه­های خاله­هام همبازی بودم تا با بچه­هایشان. آن­وقتها فکر می­کردم خیلی معرکه است که آدم این­همه نوه و نبیره و نتیجه داشته باشد و هنوز هم نمرده باشد! خیلی طول کشید تا بفهمم این امتیاز را به قیمت ویران شدنِ نوجوانی و بعد همه­ی زندگی می­شود به دست آورد.

دخترهای مادربزرگ هم دخترزا بودند، با این فرق که چند تایی پسر هم عمرشان به دنیا ماند. و البته دخترخاله­هام هم هرکدام چند تا دختر دیگر به درخت خانواده­ی ما اضافه کردند. فامیل مادری­ام یک فامیل زنانه بود. برادرم از مهمانی­هایشان خوشش نمی­آمد، از بازی کردن با یک دوجین دختربچه­ی جیغ جیغو.

مادربزرگم ده سال پیش مرد. از سیگار و پادرد مرد. خیلی سال قبلش تصادف بدی کرده بود و شکسته­بند محل هم پایش را جور ناجوری گچ گرفت و باعث شد پیرزن تا آخر عمر بلنگد و از پادرد بنالد. آن­روزها هنوز کسی چیزی از مسئولیت مدنی و این حرفها نمی­دانست و کسی گله­ای هم نداشت. یکی دو سال آخر عمرش را سل گرفت. دکتر سیگار را ممنوع کرد اما پیرزن کوتاه نمی­آمد. هرچند هفته یکبار ریه­هایش عفونت می­کرد و به حال اغما بستری می­شد و وقتی به خانه برمی­گشت اولین چیزی که ازت می­خواست این بود که بروی و یک بسته سیگار زر بگیری. بعد کم­کم کار بالا گرفت. شب­های زیادی می­شد که از پنجره نگاهش می­کردم و می­دیدم برای کسی که نیست چای می­ریزد و تا صبح برایش درددل می­کند و گریه. صبحش می­گفت که فلان کسی که پنجاه شصت سال پیش مرده دیشب مهمانش بوده­است. ماه­های آخر عمرِ  پیرزن، خانه­ی ما مهمانخانه­ی ارواح بود.

مادربزرگم زنِ نداری بود. تنها چیزی که ازش برایمان ماند یک صندوق آهنی کوچک بود، پر از دکمه­های رنگی.

سال بعدش که برای کنکور درس می­خواندم یکهو می­دیدم که نفس­ام بالا نمی­آید. می­رفتم روی پشت­بام و تا صبح گریه می­کردم. بدون هیچ دلیلی گریه می­کردم. این گریه­ها را همه جا بردم. همه­ی همخوابگاهی­هام مونا را دختری می­شناسند که گریه می­کرده. هر روز توی راهرو، توی حیاط، توی تخت... بعد مادرم گفت که مادربزرگم چیز دیگری هم برایمان گذاشته. گفت پیرزن هم توی جوانی زیاد گریه می­کرده. بی دلیل گریه می­کرده. دور و بری­ها گریه­هاش را با سیگار و تریاک خوب کردند. اما این دیوانگی از خونش پاک نشد. مادربزرگم به ما دیوانگی داد. فامیل ما یک فامیل زنانه بود. پسری هم اگر بود آنقدر نبود که سهم ارث ما را کم کند.

مادرم از گریه­های من می­ترسید. از شبی که فریبا دخترهاش را گذاشت و رفت توی آشپزخانه و کار خودش را ساخت، ترسش بزرگتر شد. وقت و بی­وقت می­آمد سراغم داد و فریاد می­کرد که چه مرگم است؟ بعد من یاد گرفتم گریه­هام را قایم کنم و مادرم دیگر نترسید. تا چند ماه پیش که یکهو زنگ زدند و گفتند دختر فریبا دیوانه شده. از روزی که بچه را بردند تیمارستان و به تخت بستند دیگر گریه­های یواشکی را هم بو می­کشد و از توی چاه حمام و زیر پتو و پشت خط چشمهای کلفت پیدا می­کند.

مادرم از ارثی که به من داده می­ترسد و نمی­داند که من چه اندازه این دیوانگی را دوست دارم. می ترسد و نمی­داند برای خودم یک صندوق آهنی دارم که ذره ذره از دکمه­های رنگی پر میشود.

می ترسد و نمی­داند که من سهم دخترهام را کنار گذاشته­ام.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 16:43 توسط مونا زنده دل| |

بچه بودم و آخر شبی که برای من خیلی دیر بود، تلویزیون فیلمی داشت راجع به یک خانواده­ی آشفته که از بمباران­های تهران به روستایی در شمال پناه می­برند. از همه­ی فیلم فقط این داستان را -همین شکلی- یادم است اما آخرین سکانس را با تصویرهایش توی مغزم دارم؛ سکانسی که مادر خانواده توی یک سحرگاه مه­آلود شال سفیدش را پیچیده دورش و دارد پشت به خانه­اش می­رود. بچه­ی شیرخوره­اش چهار دست و پا روی پله­ها مانده و گریه می­کند، اما زن می­رود و توی مه گم می­شود.

این تصویر را درست قبل از آنکه خوابم ببرد دیدم. اولین تصویر من از زنی که می­رود.

که رها می­کند و می­رود.

 .......................................

 

بعدش پرید توو اتوبوس و اتوبوسچی در را بست و اتوبوس صدا کرد و راه افتاد و چرخهاش تاب خورد و صداش هی بلندتر شد و سرعت گرفت. دو تا چراغ قرمز کوچک  پشتش بود که خاموش نمی­شد، اما هی به هم نزدیک­تر می­شدند که انگار همین حالا به هم می­رسند و یکی می­شوند، اما هیچ وقت یکی نمی­شدند. آن­وقت دیگر اتوبوس رفته بود و من اگر می­خواستم می­توانستم بزنم زیر گریه.

دو سرباز/ ویلیام فاکنر

 

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 2:37 توسط مونا زنده دل| |

یکی دیگر از آن بعد از ظهرهای سگی را شب کردم و جان به در بردم. شبم با گشتن در عتیقه ­فروشی­ها و سمساری­ها خوش شد. با خریدن یک پاکت بازکن ِ برنجی که یک افسانه را با خودش به اتاقم آورده. افسانه­ی زندگی، از همان روز اولش. دسته­اش را زن و مرد و مار ساخته­اند. مرد که شکمی شبیه شکم ماهی، شبیه شکم مار دارد به عقب خم شده و از شکم پوشیده از فلسش ماری بیرون آمده. مرد و مار، زیر پاهای طلایی زن هستند که ایستاده و دستهایش را به حالت رقص بلند کرده. روی سر زن هم تیغه­ی نیزه­ای چسبیده است.

پاکت باز­کن را توی دستم می­گیرم و میلی دیوانه­وار داغم می­کند. زن ِ رقصان و مرد خمیده و مار لاغر نگاهم می­کنند. از من نامه­ای می­خواهند. از من می­خواهند در یک اتاق نیمه تاریک بنشینم و منتظر بمانم تا خدمتکار پاکت مهر و موم شده­ را توی سینی نقره بیاورد. خدمتکار سینی را می­آورد و سراسیمه بیرون می­رود. همه­ی اهل خانه سراسیمه­اند و کسی نمی­خواهد در این لحظه در این اتاق باشد. من اما آرامم. پاکت را با دست چپ گرفته­ام و با دست دیگر پاکت بازکن برنجی را. زن خندان و مرد هراسان و مار مغموم نگاهم می­کنند. پاکت را باز می­کنم. نامه را بیرون می­آورم و بی­عجله می­خوانم. همه­ی چیزی که باید بدانم اینجاست. همه­ی چیزی که برای دانستنش به دنیا آمدم. ساعت پنج عصر است. صد سال است که پنج عصر است.

دسته­ی پاکت بازکن را با دو دست می­گیرم و تیغه­ی زیادی تیزش را جوری توی سینه­ام فرو می­برم که بیرون آمدنی نباشد.

 

توی این اتاق خیلی تاریک، وسط کلی کارتن که زندگی­ام را بسته­بندی کرده­اند، زندگی با تو چقد قشنگه­ی معین را گوش می­دهم، پفک و چای و انجیر می­خورم و با پاکت بازکن ِ برنجیِ دوازده هزار تومنی­ام منتظر آن نامه­ام.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 0:42 توسط مونا زنده دل| |

دارم در مصرف غروب آفتاب زیاده­روی می­کنم؛ در مصرف شلختگی و سیب زمینی آب پز و تمایل به پیدا کردنِ گمشده­ها. در مصرف سکوت. در مصرف چای زیره و گل­ گاو زبان. در مصرف شادی­های کوچک. در شادیِ جان به در بردنِ کاکتوس­ها از سرمازدگی. در مصرف خنده­ی بچه­ی «بالایی»ها. در مصرف آبی. در مصرف بی­تفاوتی به نیمه بازیِ درها. در رها کردن.

در مصرف وابستگی به ماهی قرمز عید. در وابستگی به موجودی تا این اندازه میرا.

مصرف­گنندگیِ صـِـرف. مصرف­کنندگی کاذب.........

 

خانه، حیاطی دارد که می­توانم پابرهنه در آن بنشینم و همه­ی روز از خودم بپرسم این همه مورچه دارند از کجا به کجا برمی­گردند؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 2:6 توسط مونا زنده دل| |

این روزها هرجا اسمی از نادر و سیمین هست، سر و کله­ی اخــ.راجی­های 3 هم پیدا می­شود؛ که این را نبین و آن یکی را ببین!

چرا؟

چون جای چماق ده.نمکی هنوز روی سر بچه­های این مملکت هست!

جسارتاً مگر سه چهار سال پیش که همین ماها رفتیم و اخــ.راجی­های یک را «پرمخاطب­ترین فیلم تاریخ سینمای ایران» کردیم جای چماق­ها بهبود پیدا کرده­ بود یا اینکه ایشان به تازگی چماق به دست گرفته­اند؟ چند نفر از کسانی که این روزها این توصیه­ها را می­کنند از اخــ.راجی­های 1 حمایت کردند و برایش نقدهای آنچنانی نوشتند؟ من که خیلی­ها را یادم هست.

از این جالب­تر کسانی هستند که تا همین دیروز مدافعان سرسخت کپی­رایت و مبارزه با تکثیر غیرقانونی فیلم­ها بودند و امروز لینک دانلود اخــ.راجی­ها را توی وب و فیس­بوک­شان می­گذارند.

چرا؟

شاید چون ده­.نمکی موجود مزخرف و منفوری است و کپی و دانلود کار او اشکالی ندارد. شاید چون اینجوری کمتر کسی برای دیدن فیلم­ش به سینما می­رود و فروش فیلم فرهادی بیشتر می­شود و جهانیان می­بینند که ما ملت روشنفکری هستیم که فرق سینمای خوب و بد را می­دانیم، فرق هنرمند درباری و هنرمند مستقل را می­دانیم. شاید چون دلمان می­خواهد این فیلم را ببینیم اما نمی­خواهیم پولی به جیب عوامل مزدورش برسد.

پس آن قانون­مداری که به خاطرش به خیابان رفتیم و شهید دادیم چه بود؟ مایی که از بازداشت­ها و شکنجه­ها و تعطیلی­های غیرقانونی شاکی هستیم با لینک­های دانلود غیرقانونی چه کار داریم؟

شخصاً چماق به دست­هایی مثل ده.نمکی را که همیشه همان مزخرف قبلی هستند، به روشنفکرانی که ساعت به ساعت رنگ عوض می­کنند ترجیح می­دهم.

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 14:43 توسط مونا زنده دل| |

تکه سنگی که از دامنه­ی کوهی برداشته­م و به خانه آورده­م همین طور افتاده گوشه­ی اتاق؛ دیروز چیز دیگری بود اما حالا فقط یک تکه سنگ خاکستری است که اگر بیندازمش گوشه­ی خیابان هیچ­کس خم نمی­شود برای برداشتنش، برای گرفتن ش توی نور و سرخوش شدن از آن رنگ درخشانی که همه­ی رنگ­ها بود.

حالا فقط یک سنگ لخت و بی­دفاع و عاری از زیبایی است.

به سنگم نگاه می­کنم و دست می­کشم به دست بی­رنگ خودم. فکر می­کنم وقتش شده کوه خودم را پیدا کنم که بیفتم توی دامنه­اش و زیر نور خورشید خودم، دیوانه­وار زیبا بشوم.

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 19:3 توسط مونا زنده دل| |

تمام شد.

فقط مانده عدس­­­­­­هایی که خیس کرده­ای و با تو منتظر بهارند.

می­روی عدس­ها رو توی قابلمه می­ریزی، شعله را زیاد می­کنی و به تکان خوردنشان توی آب جوش نگاه می­کنی.

می­روی و زنی هستی با موهای ژولیده و چشم­های پف کرده  که برای عدس­هایش زار می­زند.

 

یکی از آن مادر­های دیوانه­ی بچه­کــُـش صفحه­ی حوادث...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 19:40 توسط مونا زنده دل| |