|
کسی اسم کوچکش را روی دیوار غسالخانه کنده است. می خواهم به او بگویم: من هم می ترسم...
سالی شد که سالها حرفش را بزنیم و بگوییم: زمستان ِ آن سال بود... آن سال ِ سیاه.
هفتهی پیش ایمیلهای ناخوشایندی بین من و کسی که اسم ش «دوست قدیمی» بود رد و بدل شد. شبش با چند دوست قدیمی دیگر به خوابم آمد. به من گفت دختری را دوست دارد. به او گفتم با آن دختر حرف خواهم زد و راضیاش خواهم کرد. دلم میخواست خوشحال باشد. در خوابهایم از آدم ها نمیترسم. با آنها حرف میزنم. به آنها میگویم که خیانت کردهاند. به من میگویند که اشتباه میکنم. با همین یک جمله قانع میشوم. گرچه قبل از شنیدن این جمله هم آرام هستم. انگار که فقط دارم گزارش واقعهای را که ربطی به من نداشته میدهم. بعد حرفهای دیگری میزنیم. به هم میگوییم خب تعریف کن چه خبر. با هم حرف میزنیم اما ناگهان دلم شور میزند و فکر میکنم نباید در یک خواب در کنار آنها باشم. چشمهایم باز میشود. از نفرت و خشم میلرزم. روزم به گند کشیده شده. میدانم که اشتباه نکردهام. اما عجیب است که جایی در درون من هنوز اینقدر دیوانهوار میل به بخشیدن وجود دارد. جایی بیگانه. جایی که فقط در خوابهای عمیقم در آن هستم. جایی که نمیتوانم در آن خانهای اجاره کنم با اتاقهای آفتابگیر، و ماهی و گربه و پرنده داشته باشم.
Everybody knows that the boat is leaking
قبل از آنکه راهپیمایی بیست و پنج خرداد به خشونت کشیده شود، پسر جوانی که از کنارمان می گذشت با خوشحالی گفت «خیلی خوب شد که امروز این همه شلوغ شده. اعتراضهای روزهای قبل ُ از آقا قایم کردهبودن، ولی امروز دیگه میفهمه مردم چی میخوان». خندهی دردآلوده ی دور و بریهایش را که دید با جدیت گفت «آقا گناهی نداره، بقیه به خاطر منافع خودشون اونو بیخبر گذاشتن. از این به بعد دیگه نمیتونن». و رفت و وسط جمعیت گم شد. نمی دانم اصلاً آن روز به خانهاش برگشت یا نه، ولی کاش میشد امروز ببینمش و بپرسم آقای بیگناهش چقدر دیگر خون میخواهد که بشنود؟
تمدن باشکوه بشر را همین جمله به گا خواهد داد.
در را بسته ام و صدای موسیقی را تا آخر بلند کرده ام، اما هنوز چیزهایی را می شنوم که «او» می خواهد. باید شبکه ی خبر باشد. یک سرود پر شور و وسط ش دری وری گفتن های لمپمنی که فریادزنان و احتمالاً با دهن کف کرده و آب پاش به سران فتنه اخطار می دهد. صدای تلوزیون آنقدر بلند می شود که بدون نیاز به زحمت «او»، از در و دیوار بشنوم « مرگ بر تو». بعد از چند بگومگوی شدید، چند ماهی است که من و پدرم توافق نانوشته ای داریم؛ - سلام : سلام حرف دیگری نیست، جز اینکه گاهی قاشقی، نمکدانی، چیزی بخواهیم، یا مثلاً از هم بپرسیم رضا نون خرید؟ موقع پخش خبر نوزده، بیست، بیست و سی، بیست و یک، بیست و دو و بیست و دو و سی هم که اکثرشان را با صدای بلند تماشا می کند من می مانم توی اتاقم و به صداهای بلند دیگری گوش می دهم. یک وقت هایی مثل این روزها هم که هی صدای مرگ بر این و مرگ بر آن یک بند شنیده می شود کلاً می مانم همین جا و به این فکر می کنم که کی این دره وسط خانه ی ما دهن باز کرد. بازی ِ این روزها ولی خیلی درد دارد؛ تماشای تحمیق و تحقیر یک ملت. تماشای مردمی که زیر برف و باران به خیابان ها می ریزند و به خاطر عکسی که هیچ کس نفهمید کدام دست پاره اش کرد، مرگ همه را می خواهند. تماشای مردمی که از دانستن می ترسند، مردمی که شک به آقایی ِ آقا را مساوی کفر می دانند. مردمی که بارآمده اند برای همین روزها. و باز حس کردن بوی آن خون عزیزی که روی در و دیوار خیابان ها و خوابگاهها و اتاق های بازجویی مانده و خون خواهی ندارد. و پدری که وقتی از مراسم ابراز انزجار به خانه بر می گردد به من نگاه نمی کند. بازی ِ این روزها خیلی خیلی درد دارد.
جمعه مثل مزه ی مزخرف یک غذای شب مانده به دهنم چسبیده. بداخلاقم و تا این روز لعنتی را تمام کنم همه را کلافه کرده ام... عصر خوابم برد. آمدی نشستی لب تخت. صدایم کردی. بیدار شدم پریدم بغلت که خوب بودی و قشنگ بودی و روز عروسی ات هم به آن قشنگی نبودی. توی بغلت گریه کردم گفتم خدا رو شکر دیگه خوب شدی. خندیدی. بیدار شدم. غروب جمعه بود. .... هفته ی پیش نصفه شبی رفتیم قبرستانی بیرون شهر. درخت بود برف بود صدای آب بود و هیچ چیز دیگری در دنیا نبود. خم شده بودیم روی قبرها و توی نور موبایل هایمان نقاشی ها و نوشته های روی سنگ ها را تماشا می کردیم. برای «آن ها» مهم نبود. مرگ آرام و صبورشان کرده بود. برای خودم یکی از آن سنگ ها خواستم که نقش شانه و خورشید داشتند. بدون اسم. بدون هیچ چیز اضافی دیگری. بعد همان نزدیکی ها رفتیم یک بستنی فروشی و یک دل سیر فالوده خوردم. و سر ِ شکلات داغ مزخرفی که به بقیه انداخته بودند بگو مگو شد. در دنیای زنده ها بودیم. ... «... چقدر خوب می شد اگر آدم می توانست گذشته اش را به شکل دیگری رغم بزند، اینجا و آنجا بعضی چیزها را تغییر بدهد، برای مثال دست از بعضی حماقت هایش بردارد. اما اگر این کار امکان پذیر بود، گذشته همیشه در حال دگرگونی بود و هرگز آرام و قرار نمی گرفت و هرگز به روزهایی از جنس مرمر مبدل نمی شد. هنوز صدایش را به یاد دارم که صبح، وقتی از خواب بیدار شدم گفته بود: «چه روز قشنگیه امروز در تورنتو». روز زیبایی بود آن روز. او رفیق خوبی بود». یک زن بدبخت/ریچارد براتیگان .... از این پاییز یک خنده خواستم که از ته دلم باشد. بدهکار ِ من ماند.
نمی خواهم کسی بچهی مرا مجبور کند زیر شعرهای کتاب فارسیاش بنویسد: منظورِ شاعر از شب و پاییز، فضای سیاه و خفقان ایام ستمشاهی، و منظور از صبح و بهار و آفتاب، دوران رهاییِ پس از انقلاب است. |
About
مانیا کلمه ای یونانی است و آن نوعی دیوانگی باشد و خداوند ِ آن دیوانه ای باشد که خوی ددان گیرد، هرچه یابد بشکند و بدرد و همیشه قصد آن می کند که در مردم افتد چنانکه خوی ددان باشد. و نظر او به نظر مردمان نماند.
دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 Links
آبانم |